![]() |
![]() |
|
| دوست دارم |
|
دلم گرفت از این روزا از این روزای بی نشون از این همه در به دری از گردش چرخ زمون دلم گرفت ازآدما از آدمای مهربون از این مترسک ها و درد از هم دلای هم زبون تو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمون آهای خدای عاشقا تویی فقط دل خوشیمون آره دلم خیلی پره از غم های رنگ و وارنگ از جمله ی دوست دارم دروغ های خیلی قشنگ دلم گرفت از این روزا از آدم های مهربون از تو که با ما نبودی آهای خدای آسمون آهای خدای آسمون آهای خدای آسمون |
|
+ نوشته شده در
87/01/26ساعت 13:43 توسط اردیبهشتی |
|
|
شعر من حرف من است
|
|
+ نوشته شده در
87/01/26ساعت 13:21 توسط اردیبهشتی |
|
|
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم. دختر لبخندي زد و گفت ممنون . . . حال دختر خوب نبود. نياز فوري به قلب داشت از پسر خبري نبود دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني ولي اين بود اون حرفات . . . حتي براي ديدنم هم نيومدي ! شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد . . . به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟ دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده. شما بايد استراحت كنيد. درضمن اين نامه براي شماست دختر نامه رو برداشت. اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود: الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام. از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم. پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه. (عاشقتم تا بينهايت) آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم . . . |
|
+ نوشته شده در
87/01/26ساعت 12:46 توسط اردیبهشتی |
|
|
(تقديم به همه آنهايي كه سكوت رفتنشان فرياد ماندن ماست...)
آمدم تا خانه اي از جنس دلتنگي بسازم ،سقف آن آسمان آبي فرش آن خاک و ديوارش از جنس دلتنگي هايم باشد .ميخواهم هر آن گاه که دلتنگ شدم به آسمان خيره شوم و دلتنگيم را با او تقسيم کنم ، مي خواهم هر آن گاه که سقف خانه ام دلتنگ شد و هواي گريه کردن به سرش زد با او بگريم؛ او اشک چشمانش را در ميان ابر ها پنهان مي کند و من نيز اشک چشمانم را در ميان اشک او پنهان خواهم کرد و هق هق گريه ام را با صداي دل نواز آسمان هم صدا خواهم کرد.اکنون من مانده ام با بغضي که در گلو حبس کرده ام و تا آسمان نبارد من نيز گريه نمي کنم . من تنها با آسمان مي گريم ....پریشانم و خسته به سوی یک ستاره آنچنان حیرت زده می نگرم که گویی:هیچ ستاره ای تا بحال ندرخشیده و هیچ پروازی از هیچ کبوتر سراغ نگرفته است.... برای پر سوختن پروانه ها شقایقها سرخی خود را به غروب نمی سپارند.انگار که عشق هم در باور یک ستاره کابوسی بیش نبوده است. ای کاش سکوت را می شد با فرياد زیادی در هم آمیخت و فریاد را در نفس رها کرد.انگار که تمام ستاره ها برای فریاد کردن شقایقها زاده شده اند و تمام راز سفر، بازگشت به زاد روز شقایق هاست.در کلبه ی کوچک قلبم :برایت مرکبی از غرور و محبت مهیا میکنم تا تکسوار ساحل دریای بی انتهای عشقم گردی.اگر رفتی و مقصد گمشده را نیافتی تو را به خدا سوگند می دهم به کلبه ی کوچک قلبم باز گردی "دیده به راه توام" |
|
+ نوشته شده در
87/01/24ساعت 19:10 توسط اردیبهشتی |
|
|
من پذیرفتم شکست خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است!!! می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتنم دل شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گر چه تو تنها تر از ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخورد های سرد را!!!
|
|
+ نوشته شده در
87/01/24ساعت 19:2 توسط اردیبهشتی |
|
|
شبی آتش شدی در دفتر من کشیدی شعله در سرتا سر من |
|
+ نوشته شده در
87/01/24ساعت 18:44 توسط اردیبهشتی |
|
|
+ نوشته شده در
87/01/16ساعت 12:26 توسط اردیبهشتی |
|
|
دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ......
ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام
كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت
هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من
نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من
جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي
همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت
دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم
رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي
مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت
دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه ... |
|
+ نوشته شده در
87/01/16ساعت 12:22 توسط اردیبهشتی |
|
|
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند... |
|
+ نوشته شده در
87/01/16ساعت 12:20 توسط اردیبهشتی |
|
|
|
+ نوشته شده در
87/01/16ساعت 12:0 توسط اردیبهشتی |
|
|
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بیوفا حالا که من افتادهام از پا چرا نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا وه که با این عمرهای کوته بیاعتبار اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا شهریارا بیجیب خود نمیکردی سفر این سفر راه قیامت میروی تنها چرا شهریار |
|
+ نوشته شده در
87/01/03ساعت 19:10 توسط اردیبهشتی |
|
|
چشم انتظار ندار عشقم و با دل سر قمارم نیست که تاب و طاقت آن مستی و خمارم نیست دگر قمار محبت نمیبرد دل من که دست بردی از این بخت بدبیارم نیست من اختیار نکردم پس از تو یار دگر به غیر گریه که آن هم به اختیارم نیست به رهگذار تو چشمانتظار خاکم و بس که جز مزار تو چشمی در انتظارم نیست تو میرسی به عزیزان سلام من برسان که من هنوز بدان رهگذر، گذارم نیست چه عالمی که دلی هست و دلنوازی نه چه زندگی که غمم است و غمگسارم نیست به لالههای چمن چشم بسته میگذرم که تاب دیدن دلهای داغدارم نیست شهریار |
|
+ نوشته شده در
87/01/03ساعت 19:7 توسط اردیبهشتی |
|
|
سال جدید و به همتون تبریک میگم و از خدا براتون سالی پر از مهر و شادی و پر برکت را آرزو مندم.
پیش کسی که |
|
+ نوشته شده در
86/12/27ساعت 17:49 توسط اردیبهشتی |
|
|
|
+ نوشته شده در
86/12/27ساعت 17:37 توسط اردیبهشتی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
86/11/06ساعت 17:46 توسط اردیبهشتی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
86/11/06ساعت 17:45 توسط اردیبهشتی |
|
|
تنهایی دریست دریست به باغ خاطراتم خاطرات تلخ وشیرین خاطرات من و تو
تنهایی دریست دریست به زندان غرور من غروری که فقط در تنهایی خویش با تو گشاده میشود
تنهایی دریست دریست به دورسوی بیکران چشمهایت دورسویی سبز به موج گیسوانت و سبزی چشمانت
تنهایی دریست دریست به تنهایی من و تو تنهایی که فقط تو و من در آن گنجانده شود
تو و من ...
|
|
+ نوشته شده در
86/11/06ساعت 17:43 توسط اردیبهشتی |
|
|
برف می بارد
پشت پنجره ایستاده ام پنجره را باز می کنم و تنهایی ام را می گذارم آنجا شاید کسی آمد و آن را برد |
|
+ نوشته شده در
86/11/06ساعت 17:37 توسط اردیبهشتی |
|
نمیدونم تنهایی من کی تموم میشه؟ اینقدر تنهام که وقتی حتی با یکی میرم بیرون خیال میکنم همه ی دنیا مال منه آره دورو برم شلوغه اما کسی نمیدونه این دلم چی میگه کسی نمیدونه تو تنهایی چی اینقدر عذابم میده من تنهایی رو خیلی دوست دارم چون از خیلی ها بیشتر بهم وفا کرد حتی از اونی که میگفت بدون من میمیره... |
|
+ نوشته شده در
86/11/06ساعت 17:16 توسط اردیبهشتی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
86/09/27ساعت 20:3 توسط اردیبهشتی |
|
|
انساا... که شب یلدای خوبی داشته باشین و بهتون حسابی خوش بگذره از این که افتخار دادین به کلبه درویشی من هم سری زدین ممنون بازهم منتظرتون هستم خوشحال می شم |
|
+ نوشته شده در
86/09/27ساعت 20:2 توسط اردیبهشتی |
|
|
هرگز ندیدم بر لبی لبخند زیبا تو را هرگز نمی گیرد کسی در قلب من جای تو را... غریبه
|
|
+ نوشته شده در
86/09/19ساعت 17:40 توسط اردیبهشتی |
|
|
چرا دنیا پر از حادثه های وارونس عاشق کسی میشی که عاشقی نمیدونه من به دنبال تو و تو به دنبال کسی دیگر هیچ کدوم از ما دو تا به اون یکی راس نمیگه من واسه چشمان نازنین تو یه دیوونه ام
من دوست دارم ، من دوست دارم ، ولی علتش رو نمی دونم
حالا که میخوای بری ،حالا که میخوای بری بذار سیر نگاهت کنم چون یه بار دیگه میخوام این دل و آرومش کنم
یه چیزی فقط بذار ،یه چیزی فقط بذار فقط واسه روز تولدت ، هدیه ام و بیارم بدم دست خودت
آدما فکر میکنن که شاعرا خیلی غم دارن کاشکی فقط این بود ، اونا خیلی کس ا رو کم دارن
عاشق کسی میشن که عاشقاش فراوونه بین انتخاب عشقش عمریه که حیرونه اونی رو که دوس داری چرا تو رو دوس نداره
شاید هم دوس داره اما به روش نمیاره |
|
+ نوشته شده در
86/09/12ساعت 20:53 توسط اردیبهشتی |
|
|
چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس .... هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتي.... و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است!!!؟
|
|
+ نوشته شده در
86/09/09ساعت 13:50 توسط اردیبهشتی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
86/09/06ساعت 20:50 توسط اردیبهشتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تصویر تو تنها چیزی است که چشمانم باور میکند
دستانم را دراز میکنم تا صــورتت را لمس کنم اما تصویر تو به یکباره حذف می شود و من به یاد می آورم کنـــــــــــــارم نیستی!!!!!!! |
| پیوندها |
|
pishi kocholo parsiyar sheytoon del shekaste |
|
RSS
|